کشتی پهلو گرفته
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢  

 

فاطمه را جلال و جبروت و عظمتی است که برتر از او هیچ جلالی نیست مگر جلال خداوند جل جلاله و هم او را بخشش و عطا و کرمی است که برتر ار او هیچ نوال و کرامتی نیست مگر نوال خداوند،عم نواله.

سید مهدی شجاعی در کتاب کشتی پهلو گرفته از زبان حضرت علی می گوید:

((ای خدا این اشک اینقدر مدام نباریده است،چه کند علی با اینهمه تنهایی؟ای خدا چقدر خوب بود این زن، چقدر محجوب بود، چقدر مهربان بود، چقدر صبور بود.

گاهی احساس می کردم که فاطمه اصلا دل ندارد. وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد، با هیچ تعلقی زمین گیر نمی شود،هیچ جادبه ای او را مشغول نمی کند؛ یقین می کردم که او جسم ندارد، متعلق به اینجا نیست.روح محض است، جان خالص است.

گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد. استوار چون کوه، با صلابت چون صخره، تزلزل ناپذیر چون ستون های محکم و نامرئی آسمان.یکه و تنها در مقابل یک حکومت ایستاد و دلش از جا تکان نخورد.من مامور به سکوت بودم و حرفهای دل مرا هم او می زد.

گاهی احساس می کردم فاطمه دلی از گلبرگ دارد، نرمتر از حریر، شفاف تر از بلور. وحیرت می کردم که یک دل چقدر می تواند نازک باشد، چقدر یک انسان میتواند مهربان باشد.غریب بود خدا، غریب بود.من گاهی از دل او راه به عطوفت تو می بردم.))

سلام بر تو ای عشق خدا و دلیل خلقت، سلام بر تو ای دردانه رسول خدا و ای مونس ابو تراب.سلام بر تو ای فاطمه!!!!

 


شب قدر
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸  

       

کاش علی را آن گونه که بود می دانستیم

(نه تنهایی که پناه به چاه می آورد)

کاش قرآن را به دل می گرفتیم نه به سر

کاش غذای یتیمان را نمی بریدیم.(وصلش پیشکش)

کاش نام علی را کار نمی دانستیم و لباسش را ابزار نمی کردیم

کاش تمام علی را می دیدیم نه تنها امر به معروف و نهی از منکرش را

(که اگر آن را هم درست می دیدیم امر به منکر نمی کردیم و نهی از معروف)

کاش یک بار هم علی را عاشق زهرا می نامیدیم به جای شوالیه ای قدرتمند

      کاش شب قدر را هر شب می کردیم و کاش...

        

   مولاي من

شب قدر هم آمد

شب قدر داني

شب خدا و بنده

نازنينا...

اي همه ي ايمان من 

كاش من هم بر رهت شيعه باشم

تا چون تو قدر بدانم اين شب را 

يا علي

اي همه ي ايمان من 

جرم ناخواسته بر من ببخش 

مرا شيعه بودن بياموز مولا 

مولاي من 

اي همه ي ايمان من

اذن تو آيا در گوشم نجوا مي شود مولا ؟

...

مولاي من ...

مولاي من ...

مولاي من ...

عليِ فاطمه

                             اي همه ي ايمان من                           

...

...

...

...


سحر
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۱  

   

    سحـــــر  

فلکین قانلین الیندن بیر آتلمیش یئره اندی

 تیره بختی در سپیده دم خونین به دنیا آمد

بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سوتون امدی

 و از شیره جان مادری فلاکت زده چشید

بوللی نیسگیل شله سین چینینه آلدی

تیره بختی خود را به آغوش کشید

تای توشوندن دالی قالدی ساری گل مثلی سارالدی

 از همزادان خود عقب ماندو مانند گل پژمرده گشت

گونو تک باغری قارالدی

 تنهایی زندگی دل شکسته اش کرد

درد الیندن زارا گلدی گونو گوندن قارا گلدی

 بی ملایمتی روزگار ازرده خاطر کرد و روز به روز سیه بخت تر گشت

خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون یوردوموزا بیر سارا گلدی

تکرار داستان سارایی را به قلم کشید که بی خان وبی سرور خود را به سیل رودخامه انداخت و به شهر کما قدم گذاشت

بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی

  از دست یار بی وفای نادوست فرتوت شدا

بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی

 دختر بیچاره از دست جانان بی ارزش به ستوه آمد

کئچه جکده الموت دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی

 گذشته از دامنه های الموت برای درمان عشق خود به این منطقه قدم گذاشت

بیر آدامسیز سوری آدلی،الی باغلی،دیلی باغلی!

بی کس ؛ بی یاور ، بی زبان به نام سوری

سوری کیمدور؟ بیر گولدی جهنمده بیتیبدور

سوری کیست ؟ گلی ست در جهنم روئیده است

 سوری بیر دامجیدور گوزدن آخاراغ اوزده ایتیبدور

 قطره اشکی است که از چشمان سرازیر شده وبر گونه ها نشسته

سوری یول یولچیسیدور اَیریده یوخ دوزده ایتیبدور

 مسافر راه راستی است – بخاطر درستی اش گم گشته است

سوری بیر مرثیه دور اوخشایاراق سوزده ایتیبدور

مرثیه ای است که کلامش گم گشته

او کونول لرده کی ایتمیشدی ازلدن اودو گوزدنده ایتیبدور

 گم گشته سرزمینی است که از ازل گم بود برآن است که از چشمان افتاده

سوری بیر گوزلری باغلی،اوزو داغلی،سوزو داغلی،اولوب

 سوری ؛ چشم بسته ، سیلی خرده ،

 هاردان هارا باغلی!

تا کی زندگی تیره

بوشلاییب دوغما دیارین اموب البته یاریندان ال اوزوب هر نه واریندان

زادگاه خود را رها کرده، از یارش جدا گشته ،دست از همه چیز خود دست برداشته است

قورخماییب شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان نه قاریندان

از سرمای سوزان و برف و یخبندان شهر ما هراسی نداشت

گزیر آواره تا پا یاندیریجی دردیده چاره تاپا بیلمیر

 اما هرگز نمی تواند سرگردان تا رسیدن به چاره ای می گردد

چوخ سویر عشقی باشیندان آتا،آما آتا بیلمیر

 عشق را می خواهد رها کند اما نمی تواند

اُوا باخ اُوچی دالینجا قاچیر آما چاتا بیلمیر

 شکار در پی صیاد می دود اما نمی رسد

ایش دونوب لیلی دوشوب چوللره مجنون سراغیندا 

 روزگاره برگشته ؛ لیلی در پی مجنون آواره گشته

شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغین

شیرین دست بر تیشه  و کوهکن – فرهاد نشسته بر دنج خانه

ادامه شعر در مطالب بعدی.................


الهی نامه
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥  




ا    الهی به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آ فرینت نورم ده .

     الهی راز دل را نهفتن دشو ار است و گفتن دشوار تر .

     الهی چگونه خامو ش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گو یم که خرد     مدهوش و بیهوش است .

     الهی چو تو حاضری چه جویم و چو تو ناظری چه گویم .
 
      الهی چگونه گویم نشناختمت که شناختمت و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت .

      الهی خودت آگاهی که دریای دلم جزر و مد است یا باسط بسطم ده و یا قابض قبضم کن .

     الهی عاقبت چه خواهد شد و با ابد جه باید کرد ؟

    الهی ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزن های بسیار در کمین و بار    گران بر دوش !! یا هادی  اهدنا الصراط المستقیم  صزاط الذین انعمت علیهم غیر المغضوبعلیهم  و لا الضالین  !!


     الهی نامه: آیت ا.. حسن زاده آملی

شهید
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢  

TinyPic image

 دوستان نا امیدم !! دوستان نا امید !!
 آسماني تر ببينيد، آسماني تر شويد 

 

  از خدا پنهان نمانده ست ،ازشما پنهان مباد

  چند روزي رفته بودم پاي درس با يزيد

 

  گفت :«پيرت كيست ؟» گفتم :«دل - رضي الله عنه»

  گفت :«عاشق نيستي » گفتم :«به قرآن مجيد »

 

  گفت :«امام اول عقلت ؟» نگفتم بوعلي

  گفت :« امام اول عشقت ؟» نگفتم بوسعيد

 

  گفت :«شرط بندگي ؟» گفتم :«شهادت» گفت :«لا»

  گفتم :«آخر صبركن » با خنده حرفم را بريد

 

  گفت :«لا گفتم ولي پايانش «الاالله » بود»

  گفتم :«اما آن كه مي بايست ، حرفت راشنيد »

 

  آن «شهادت »نيز تنها «اشهد ان لا...»نبود

 فرق بسيار است بين لفظ «اشهد»با «شهيد»
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

  باز گلی از گلهای باغ عشق پرپرشد باز پرنده ای در قفس را گشود و از قفس تن به سوی جانان

پرواز کرد. باز پروانه ای خود را در آتش عشق شمع محو کرد.. و با .و باز. و باز ........

ولی این بار این گل پرپر شده . این پرنده عاشق . این پروانه بال و پر سوخته روح الله عزیز بود!!!

واینک چهل روز از پرواز غم انگیزت می گذرد و ما دوستانت در چهلمین روز فراقت به سوگ

نشسته ایم!!!وتنها جمله ای که می توانیم در فراقت بگوییم این است که :

 

( روح الله جان شهادتت مبارک)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این متن آخرین دست نوشته روح الله عزیز در دفتر خاطرات دوستان می با شد:

 

دوستی  ,دوست برگزیدن,محبت ورزیدن خوب است

اما باید دانست که:

دشمن دانا بلندت میکند          بر زمینت میزند نادان دوست

به امید روزهای سرشار از خوشی ,سالهای پر برکت همراه با عمری با عزت و طولانی در پناه

خداوند    متعال و سایه پدر و مادر و ……

کوچه بی تو تا سحر شب زنده داری می کند

                                                      سر به روی شانه شب سوگواری میکند

  باز یک بغض بلوریـن در گلوی شعـر من

                                                      اشک خون آلوده ای در دیده جاری میکند

  خوب من , دستان سبز این غزل نام تو را

                                                      ذره ذره روی این دل کـنده کاری میـکند

  شب که من میمانم و اشک و سکوت و خاطره

                                                     یاد سـرسـبزت هوایـم را بهــاری میــکند

.

ان شا الله که خداوند به تمام خدمتگزاران اسلام عمری روز افزون,توفیق همراه با ذکر,اندیشه

نظم وآینده   نگری   و ….. عطا بفر ماید.

روح الله رمضانی  

   دانشجوی رشته برق و الکترونیک

  84.3.2

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

از دوستانی که این مطالب را میخوانند خواهش می کنم  برای شادی روح این شهیدو دیگرشهدای

 

این سانحه غم انگیزصلوات و فاتحه فراموش نشود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

  

<<روح ا... عزیز در سانحه اخیر سقوط هواپیمای آنتونف به شهادت  رسید>>


آی انسان
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٦  


آي ... انسان!

اي سوار سركش مغرور!

اي شتابان رهرو گمراه!

اي بغفلت مانده ي خود خواه!

هان..!عنان بركش سمند باد پايت را

نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن

چشم سر بربند-

چشم دل بگشاي

 

************

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

************  

روزو شب شط زمان جاريست

آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد

آزمندي ها زبيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

شعر : مهدی سهیلی


آرزوی نقش بر آب
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٠  

 

 

در من غم بيهودگيها مي زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد

در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر

***

اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست

اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت

اي كاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت

***

انديشه روز و شبم پيوسته اين است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دريغ از دل كه بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم

***

اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين

ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد

در اين غروب سرد دردانگيز پائيز

با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد

***

اينك دريغا آرزوي نقش بر آب

اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر

در من،

غم بيهودگيها مي زند موج

در تو،

غروري از توان من فزونتر

 

شعر: حمید مصدق                                                                               


آوار آفتاب
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٦  

 

به كنار تپه شب رسيد.

با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.

دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم

و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،

شهاب نگاهش مرده بود.

غبار كاروان ها را نشان دادم

و تابش بيراهه ها

و بيكران ريگستان سكوت را،

و او

پيكره اش خاموشي بود.

لالايي اندوهي بر ما وزيد.

تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.

و ناگاه

از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.

در ته چشمانش، تپه شب فرو ريخت.

و من،

در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.

                                                               سهراب سپهری


اميد
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٤  

 

رنج هست ، مرگ هست ، اندوه جدایی هست ،


اما آرامش نیز هست ، شادی هست ، رقص هست ، خدا هست.


زندگی ، همچون رودی بزرگ ، جاودانه روان است.


زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود ،


دامان خدا را می جوید .


خورشید هنوز طلوع میکند.


فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آویخته است :


بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد :


امواج دریا ، آواز می خوانند ،


بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.


گل ها باز می شوند و جلوه می کنند و می رویند.


نیستی نیست.


هستی هست .


پایان نیست.


راه هست.


تولد هر کودک ، نشان آن است که :

خدا هنوز از انسان ناامید نشده است.
 
های هوی باد
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۸  

 

آهوان را هر نفس از تیر ها فریادهاست

لیک صحرا پر زبانگ خنده صیادهاست

 

گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست

بس که از جور خزان بر باغها بیداد هاست

 

غنچه ها بر باد رفت و نغمه ها خاموش شد

هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یاد هاست

 

باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز

های های زاریش در هوی هوی بادهاست

 

گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک

لب فرو بستم ولی در سینه ام فریادهاست

 

شعر:مهدی سهیلی